تولد داداش حسین
سلام گلهای قشنگ من.

این زمستانی که گذشت من در حسرت یه روز برفی در تهران بودم. حسین جون چقدر برایم رویایی بود که وقتی پا به این دنیا گذاشتی دونه های قشنگ برف هم هوایی ناب رو به تهران هدیه کردند. در یک روز برفی به دنیا اومدی اونم چه برفی. 14 بهمن 92 خداوند دوباره یه فرشته آسمونی بهمون هدیه داد و زندگیمون صد چندان زیباتر شد. البته به غیر از وقتهایی که با گریه های نیمه شب کولیکی دیگه رمقی برام نمیمونه

روزی که از بیمارستان به خونه اومدیم در واقع 2 روزگی

دو تا گل زیبای من:

بعد از حمام 10 روزگی:

مهسا جونم هم در این مدت از حضور مهمونا خیلی لذت میبرد وقتی که رفت و آمدهامون تموم شده بود روزها مدام میپرسید چرا مهمونا نمیان؟ تا زنگ خونه به صدا در میومد میگفت بدو مامان مهمونا اومدن
اینم یکی از ژستهایی است که خاله نفیسه شکار کرده:

دو شب قبل از اینکه به بیمارستان برم واقعا شب به یاد ماندنی برای من بود .مهساجونم یه نقاشی با رنگ گواش کشیده بود که از نظر ما واقعا زیبا بود مدتی بود با چسب به دیوار زده بودیم و بعد تصمیم گرفتیم که نقاشی را قاب کنیم. در این شب با وجود حجم بالای کار ، باباجون به صورتی غافلگیر کننده با نقاشی قاب شده به خونه اومد. وای که چقدر خوشحال شدم کلی با این اثر هنری دخترمون عکس گرفتیم . اثر هنری خلق شده در سن 3 سال و 3 ماه



تولد داداش حسین 
