مهسامهسا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

مهسا و حسین شیرینی زندگی ما

اولین قدمهای کوچک ولی استوار

1390/10/19 13:18
نویسنده : مامان
520 بازدید
اشتراک گذاری
عسلم!ششم مرداد (10 ماه و نیم) سه چهار قدم برای اولین بار برداشتی و بعد افتادی زمین. از ذوق کلی جیغ و داد کردیم. حالا دیگه یاد گرفتی میری به صندلی میز غذاخوری بلند میشی. کمی اونجا آواز میخونی وبا چهار، پنج یا شش قدم خودتو تا وسطای هال میرسونی و بعد گویا که منتظر تشویق باشی منو نگاه میکنی و منم طبق معمول تشویقت میکنم و دست میزنم و خودت هم منو همراهی میکنی. وقتی خودت خوابت میاد یا شیر میخوای میری روی رختخوابت و و روی شکم می افتی روی تشک و با کف دست میکوبی روی بالش و به زبون خودت میگی "می می، لا لا" . قربون چشمات برم.
 
مهسا و دختر خاله مهدیس

 
 

 مهسا در باغ خاله مشغول خوردن انگور یاقوتی

 

 

با کمک این صندلیها می ایستی و بعد دستاتو رها کرده و ایستاده میکنی

------------------------------------------------------------------------------------------------------

٣ مرداد1390--10 ماهگیت مبارک

مهسا جان با تآخیر ده ماهگیت مبارک. 26 تیر مصادف با نیمه شعبان اولین بار بابا را صدا زدی. البته فقط یک " با " رو گفتی. چند روزیه که وقتی از هرچی که دم دستت می آید بالا میری حدود یک دقیقه هم خودت می ایستی و شروع میکنی به دست زدن و آواز خوندن. با هر آهنگی دست میزنی. حتی با پیامهای بازرگانی. البته وسطش هم منو نگاه میکنی تا هم تأییدت کنم و هم همراهیت کنم. همچنان من را درهمه جای خانه تعقیب میکنی و وقتی خسته میشی میزنی زیر گریه. انشا ا.. که دفعه بعد بنویسم دیگه داری راه میری.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

16 تیر 1390- اولین علائم دندان

مهسا جان دیروز مورخ پانزدهم تیر ماه (یک هفته مانده به 10 ماهگی) متوجه شدیم که یکی از دندانهای پایین، لثه را شکافته  و مثل مرواریدی نمایان شده. این بسیار خوشحال کننده بود. من و مادر عزیزت بسیار خوشحال و به نوعی ذوق زده شدیم امیدوارم که از دندانهایت با مسواک زدن و مراجعه دوره ای به دندان پزشک به خوبی مراقبت کنی و مامان و من نیز بتوانیم با آموزش صحیح در این مورد به شما کمک کنیم تا انشاالله به خوبی قدر این نعمت خدا رانیز بدانی و همیشه بابت آن نیز شکر گذار باشی.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

١٤ تیز 1390- اندر احوالات مهسا

گلم سلام. دددظ ا گه وسطش این حروف رو دیدی تعجب نکن اینا تایپ ای خودته 45ققثبفففففغ ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد رز برم تا بعد حالا که نمیذاری

جدیداً چشماتو درشت میکنی و ابروهاتو بالا میندازی و اُ اُ میگی. بیشتر از قبل حرف میزنی و کلماتی مثل اینـننَه ، یا با زدن زبونت به سقف دهان کلمه نه رو بیشتر زمان گرسنگی استفاده میکنی. دیگه قشنگ میگی اَ دَ دَ دَ ،بَ دَ بَ دَ. همه 4 دست و پا دنبالم میکنی و به خصوص وقتی گلاب به روت میرم دستشویی همه ساختمون خبر میشن اولا فقط می آمدی پشت در و بلند میشدی و گریه میکردی. ولی الان علاوه بر قبلیا محکم شروع میکنی به در کوبیدن. هرجا رو که پیدا کنی و قابلیت بلند شدن ازش رو داشته باشه بلند میشی. البته دو هفته پیش 31 خرداد اولین قدم مستقلت رو خونه مامان بزرگ(مامان طیبه) برداشتی به پشتی بلند شدی چند ثانیه دستاتو رها کردی و اولین قدم رو برداشتی. هممون کلی جیغ کشیدیم و ذوقتو کردیم. مهدیس و محدثه و خاله منصوره و باباشون الان مدینه هستند. 5 روز پیش رفتیم بدرقشون. خوش به حالشون. دفعه بعد حتماً کلی از عکساتو برات میذارم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

25 خرداد1390- 9 ماهگیت مبارک

مهسا جونم. پریروز بردمت قد و وزنت رو چک کردم.

وزن 8 کیلو قد 67 سانت دور سر 44.5

یه کم وزن گرفتی ولی هنوز زیر نموداری. زبونت رو مدام به سقف دهنت میزنی و صدا در میاریو خیلی شیرین شدی. خوب البته 4 دست و پا تمام خونه رو دنبال من گز میکنی و زودم خسته میشی و میزنی زیر گریه . اینطوری میشه که مامانی کنار خانم تمام مدت میشینه و کاراش میمونه.فردا احتمالا میریم اراک مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله از سفر حج برمیگردن .یه هفته ای شاید موندیم.

عکسی از 9 ماهگی

اینم یه عکس با عروسکهات

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

19 خرداد 1390- بالا رفتن از میز و ... و ایستادن

 عزیز دلم. الان 3 روزه که غلت میزنی. در واقع همه هم سنهای شما در همون 5 یا 6 ماهگی غلت زدن رو شروع میکردن اما خوب شما با گریه کردن ما رو وادار میکردی که خودمون بیایم شما رو بنشونیم و بعد به بقیه کارهات برسی. سینه خیز رفتن رو هم کلاً فاکتور گرفتی، چون از روی شکم خوابیدن خیلی بدت میومد. اما الان خیلی علاقمند به این کار شدی. یه دفعه وسط شیر خوردن یه غلتی میزنی و حرکات آکروباتیک انجام میدی و روی شکم شیر میخوری ویا قمبل میکنی و به کارت ادامه میدی. حتی وقتی از خواب بیدار میشی اول از همه چه اتاق تاریک باشه چه روشن غلت یزنی و شروع میکنی 4 دست و پا رفتن. واقعیتش رو بخوای خیلی راحتتر شدم. چون دیگه وقتی از خواب بیدار میشی یه دفعه شروع نمیکنی به گریه و بیشتر وقتها خودت از رختخوابت میای بیرون.

 یه میز معروفی داریم تو خانوادمون که همه ما با آن خاطراتی داریم و پشتش درس خوندیم و به جایی رسیدیم. به همون خیلی علاقه داری و هر جا که باشی خودت رو به اون میرسونی و از ش بالا میری و تا 20 دقیقه هم کنارش می ایستی و باهاش بازی میکنی. اما خوب باید خیلی هواتو داشته باشم تا یه دفعه از عقب نیفتی. ایشاا.. تا چند روز دیگه راه میفتی.

------------------------------------------------------------------------------------------------------

9 خرداد 1390- شیرین کاری- 8 ماه و 16 روز


مهسای عزیزم. دیروز بردمت وزنت رو چک کردم. 7 کیلو و 850 گرم شده بودی. یعنی 350 گرم در عرض 2 هفته که خوب بوده امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنه. سرلاک گندم هم در برنامه غذاییت گنجوندم اما خیلی تمایل نداری و از دهنت پرت میکنی بیرون. فعلا که سوپ و آب سیب رو بهتر از بقیه میخوری. قربون چشات برم.خیلی قشنگ دست دستی میکنی و جالب تر از اون اینکه وقتی اسم "بابا" رو جلوت تکرار میکنم در رو نگاه میکنی چند بار امروز امتحان کردم و دیدم میخندی و به سمت در خیره میشی. گفتم دیگه اذیتت نکنم.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 7 خرداد 1390- 4 دست و پا

 عزیز دلم مهسا.الان که شروع به ثبت کارهای شیرینت کردم 8 ماه و 14 روزت شده . اما خوب بازم دیر نشده. البته با ایمیلت از قبل از تولدت در ارتباط بودم و یه مطالبی برات فرستادم. الان حدودا یه هفته ای هستش که چهاردست و پا میری. پاش بیفته حسابی میخندی و به قول داییت فاصله خنده و گریه ات 1 ثانیه است. موقع شیر خوردن حسابی دست و ... منو نیشگون میگیری. پاتو میگیری و بازی میکنی و شیر میخوری. غذا کمکی کلا خیلی کم میخوری به همین خاطر یه دفعه از بالای نمودار رشدت اومدی پایین نمودار. فردا قراره خارج از برنامه طبیعی دوباره ببرمت وزن و قدت رو چک کنم. امیدوارم اوضاع بهتر شده باشه

 

 

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)