مهسامهسا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

مهسا و حسین شیرینی زندگی ما

3 سال و 9 ماهگی مهسا جونم

دخترکم!  نازنینم! تو کی بزرگ شدی که من حتی از ضبط و ثبت لحظه های بزرگ شدنت جا میمونم. بعضی موقعها خیلی دلم میگیره از این که دیگه نمیتونم راحت علیرغم اصرارت پارک ببرمت، بیرون بگردونمت و یا حتی با هم بشینیم و کاردستی درست کنیم. خیلی دلم میخواد این روزها میبردمت شهر کتاب چرخی میزدی و یکسری لوازم التحریر برات میخریدم و میامدیم وبععععععععد نقاشهای هنر مندانه شما. اما یکبار به تنهایی شما دوتا ووروجک رو بیرون بردم و سخت بود نه اینکه شیطون باشی یا اذیت کنی. اصلا نه  اینقدر  حرف گوش کن بودی که دلم میخواست بچلونمت ولی اینکه قرار بود حواسم بهتون باشه و از دیدم خارج نشی کمی کار رو سخت میکرد و البته راه بازگشت که خسته شدی و خرده ف...
10 مرداد 1393

4 ماهگی حسین و سفر به مشهد

13 خرداد به مشهد رفتیم و حسینم 4 ماهگیت رو در کنار حرم امام رضا جشن گرفتیم و در آن زمین نورانی خدا را به واسطه داشتن چنین فرشته هایی شکر کردیم.  حسین در چهار ماهگی دیگه میتونه تا روی پهلو بیاد و گاهی هم غلت میزنه ولی نمیتونه زیاد بمونه و  سریع داد گریه سر میده سفر بسیار دلچسبی بود به همه ما بسیار خوش گذشت. گرچه کنترل دوتا بچه کوچک کمی سخت بود ولی دلنشین هم بود. بخصوص وقتی 4 تایی در صحن اصلی حرم مینشستیم و بارگاه رو نظاره میکردیم و در دل با او حرف میزدیم. داخل حرم طبق معمول اجازه دوربین بردن نداشتیم اما تبلت مجاز بود و عکسهای زیادی داخل حرم گرفتیم.  ابتدای سفر در ماشین توقف در پارک زیبایی در شاهرود: ...
1 مرداد 1393

عید 93

عید امسال برامون رنگ و بوی متفاوتی داشت. وجود یک نی نی کوچولو همه رو شارژ میکنه. مهسا و حسین الان فقط شیرینی زندگیمون نیستند ، همه زندگیمون هستند.  دل دردهای کولیکی حسین همچنان ادامه داشت و شب بیداریهای من. خونه مامان بزرگ بودن باعث شد راحتتر بتونم کسری خوابم رو جبران کنم. تا صبح من بیخواب بودم و وقتی بقیه بیدار میشدن حسین رو تحویل میگرفتن و من میخوابیدم. دایی مهدی، دایی هادی و خاله نسرین خعععلی کمک کردن مهسا جونم کنار 7 سین عمه لیلا مهسا و دختر خاله مهدیس امسال برای اولین بار به تالاب کویر میقان اراک رفتیم. پر آب بود و بسیار زیبا. طبیعتش تا حدود زیادی هنوز بکر بود. اینقدر آب دریاچه زلال و آرام بود که...
30 خرداد 1393

تولد داداش حسین

سلام گلهای قشنگ من. این زمستانی که گذشت من در حسرت یه روز برفی در تهران بودم. حسین جون چقدر برایم رویایی بود که وقتی پا به این دنیا گذاشتی دونه های قشنگ برف هم هوایی ناب رو به تهران هدیه کردند. در یک روز برفی به دنیا اومدی اونم چه برفی. 14 بهمن 92 خداوند دوباره یه فرشته آسمونی بهمون هدیه داد و زندگیمون صد چندان زیباتر شد. البته به غیر از وقتهایی که با گریه های نیمه شب  کولیکی دیگه رمقی برام نمیمونه روزی که از بیمارستان به خونه اومدیم در واقع 2 روزگی دو تا گل زیبای من: بعد از حمام 10 روزگی: مهسا جونم هم در این مدت از حضور مهمونا خیلی لذت میبرد وقتی که رفت و آمدهامون تموم شده بود روزها مدام میپرسید چرا مهمونا نمی...
19 فروردين 1393

سفر به شمال

امسال هم به لطف همت دايي مهدي 26 تا 30 شهريور راهي سفر شمال شديم. اولين روز راهي ماسوله شديم. خودم هم اولين بار بود كه به آنجا ميرفتم. محشر بود چه مسير زيبايي چه منطقه زيبايي فوق العاده بود و ما كلي حيفمان شد كه چرا زودتر به اين منطقه نيامديم و اين دفعه هم چقدر كم آنجا بوديم. در آنجا هم هرسه لباس محلي پوشيديم و عكس انداختيم شما نميخواستي اين لباس رو  در بياري و  اصرار داشتي كه با همانها ادامه مسير بدي من خودم يكي دوتا عكس ازت گرفتم تا راضي شدي. براي سورتمه سواري به تالش رفتيم. پارك جنگلي در آنجا بود كه تعدادي گوزن اهلي شده به واسطه چيپس و پفك در آنجا بودند. بچه هاي كمتر از 5 سال اجازه سورتمه سواري نداشتند. اما ما طور دي...
28 آبان 1392

دومين جشن تولد 3 سالگي

شاهدخت زيبايم گرچه كمي دير نوشتم ولي باز دلم نيامد كه اين لحظه ها را برايت ثبت نكنم. شب 23 شهريور در يك جمع خودماني دومين تولدت را گرفتيم تا حسابي از تولد بازي سير بشي.  بادكنك، كيك، شمع، فوت كردن شمع و كيك تولد و كادوهاي رنگارنگ همه و همه دست به دست هم دادند تا تو شبي خوش را بگذراني. گرچه كمي حالم مساعد نبود ولي باز سعي كردم كمي رنگين كمون رو به خونه بيارم. اين لباست رو سال اول تولدت حاضر كردم ولي عشق اين روزهاي تو شده. من هم تو رو در اين لباس بسيار دوست ميدارم عزيز دلم. ...
28 آبان 1392